زندگی دفتری از خاطرهاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم

اگه كسي رو كه دوست داري و عاشقشي در پاسخ به عشق تو عاجز بمونه اين تصميم اوست ، به هيچ عنوان از عشق تو كم نمي شه.... . . من اگه كسي رو دوست داشته باشم براش همه كار مي كنم ، مهم نيست دوستم داشته باشه يا نه...، مهم اينه كه من دوسش دارم و شايد اون منو اصلا نخواد ، هر كاري از دستم بر بياد براش مي كنم و ازش متنفر نمي شم ، خب اون منو دوست نداره ولي من كه دوسش دارم ، من كه عاشقشم ، هر جا كه مي خواد باشه فكر من و وجود من پيش اونه و هميشه براش دعا مي كنم شايد كم كم عاشقم شد
اول كه دوستت نداره ، تو ابراز محبت كن ، توجه كن بهش ، با نگات باهاش حرف بزن..... شايد اونم بهت علاقه پيدا كرد ، خسته نشو ، كسي كه واقعا عاشق باشه كم نمياره و تمام تلاشش براي خوشبختي و ديدن خنده ي معشوقشه... اين به همه ي دنيا مي ارزه ، نبايد خود خواه باشيم ... . . . اميدوارم به عشقتون برسين

دیوانه ...
در باغ ديوانه خانه اي، جواني رنگ پريده و جذاب و شگفت انگيز را ديدم. بر نيمكتي كنار او نشستم و گفتم : «چرا اين جايي؟» مرد با تعجب به من نگاه كرد و گفت : «چه سوال عجيبي، اما جوابت را مي دهم. پدرم مي خواست مثل او باشم؛ عمويم هم مي خواست من مثل خودش باشم. مادرم مي خواست من تصويري از شوهر دريانوردش باشمو از او پيروي كنم. برادرم فكر مي كند بايد مثل او ورزشكاري ماهر باشم.» «استاد فلسفه و استاد موسيقي و استاد منطقم هم مي خواستند مثل آنها باشم، مصمم بودند كه من بازتاب چهره ي خودشان در آينه باشم.» «پس به اينجا آمدم. اين جا را سالمتر مي دانم. دست كم مي توانم خودم باشم.» سپس ناگهان به طرف من برگشت و گفت : «ببينم، راه تو هم به خاطر تحصيلات و مشاوره ي خوب به اين جا ختم شده؟» پاسخ دادم : «نه، من بازديد كننده ام.» و او گفت : «آه، پس تو يكي از آنهايي هستي كه در ديوانه خانه ي آن سوي اين ديوار زندگي مي كند.»
نمی دونم چرا ما آدم ها اینقدر به هدیه خدا بی توجهی میکنیم و با هدیه شیطان بازی....

با تو هستم ای سنگ دل
پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي ... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي ... زرد است که لبريز حقايق شده است ...تلخ است که با درد موافق شده است ... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است
...
شمع سوزان تو ام این گونه خاموشم نکن
از کنارت میرم اما فراموشم نکن


ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم

سکوت را فقط با آوازي شيرين بشکن

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي

زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند

ادامه مطلب
گفتمش با غم هجران چه کنم گفت بسوز
گفتمش چاره این سوز بگو گفت بساز

که هر چیزی رو که
بهش میگه نمیشنوه !!!
خیلی نگران میشه ! به دکترشون زنگ میزنه و میگه

چی کار کنم
این جوری شده !
دکترشون بهش میگه : مشکلی نیست من همسرتون رو
معاینه می کنم
اما قبل از این که من ایشان را معاینه کنم شما
باید
یک تست از ایشان بگیرید !!!
شما باید از فواصل مختلف بایستید و همسرتون را
صدا کنید و
هر بار این فاصله رو نزدیک تر کنید تا این که
به
کنارش برسید !
میخواهم بدانم شدت ناشنوایی همسرتان چقدر است
؟؟
پیرمرده تصمیم میگیره که کاری که دکتر بهش
گفت رو عملی کنه
بنابراین یک روز که همسرش در آشپز خانه مشغول
شام درست کردن بود
از فاصله 40 متری همسرش می ایسته و می پرسه :
خانوم برای شام چی داریم !!!؟
اما صدایی نمی شنوه !!
10 متر میره جلو تر و دوباره می پرسه :
خانوم شام چی داریم !؟
اما بازم صدایی نمی شنوه !
این کار رو تکرار می کنه تا به پشت سر همسرش می
رسه !
دوباره می پرسه :
خانوم شام چی داریم ؟!
این بار همسرش جواب میده ، میگه :
"برای پنجمین بار کباب جوجه "
امیدوارم که خوشتون اومده باشه !
يه نوشته جالب هم تو ادامه مطلب هست
ادامه مطلب


